من روز خویش را ...با آفتاب ِ روی تو ...کز مشرق ِ خیال دمیده است ،آغاز می کنم !!من ...با تو می نویسم و می خوانم ؛من ...با تو راه می روم و حرف می زنم ؛وز شوق ِ این محالکه دستم به دست توست ،منجای راه رفت
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
بابا لنگ دراز عزیزمتمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارموقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غروربابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
آن قدر مرا با غم دوریت نیازاربا پای دلم راه بیا قدری و بگذار،این قصه سرانجام خوشی داشته باشدشاید که به آخر برسد این غم بسیاراین فاصله تاب از من دیوانه گرفتهدر حیرتم از این همه دلسنگی دیوارهر روز منم ب
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
باران که شدى مپرس ، این خانهی کیستسقف حرم و مسجد و میخانه یکیستباران که شدى، پیالهها را نشمارجام و قدح و کاسه و پیمانه یکیستباران! تو که از پیش خدا مىآییتوضیح بده عاقل و فرزانه یکیستبر درگه او چ
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
دوستان از اینکه به وبلاگ من سرمیزنید خوشحالم
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
که بهانه نزدیک تر نشستن مان میشود…
و من …
روبه روی تو …
میتوانم تمام شعرهای نگفته دنیا را یک جا بگویم
…………!
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
چـــرا رفتــی..؟●♪♫چـــرا؛ من بی قــرارم؟●♪♫به سر؛ سودایِ آغوشِ تو، دارم…●♪♫نگفتی…ماهتاب؛ امشب، چه زیباست!●♪♫ندیدی… جانم؛ از غم، ناشکیباست…●♪♫چـرا رفتـی..؟●♪♫چــرا؛ من بی قـــرارم؟●♪♫به ســر؛ سـودایِ
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی


من برای تو
تو برای من
ما برای هم
چقدر قشنگ است این عشق من و تو …
******
هر روز بیش از پیش به این راز پی می برم که تو دنیای من هستی
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستمی رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیستمی نشینی روبه رویم خستگی در میکنیچای می ریزم برایت توی فنجانی که نیستباز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟باز میخندم که خیلی.
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی


حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
سفر کردم که از عشقت جدا شم دلم میخواست دگر عاشق نباشمولی عشقت تو قلبم مونده ای وای دل دیوونمو سوزونده ای دلهموزم عاشقم دنیای دردم مثل پروانه ها دورت میگردمسفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه آخه عشق یه
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی


کتابی را می خواهم
ناخوانا
که در لابلای سطرهایش
خیالی را تماشا کنم
گنگ
و آرزویی را ببینم
ناممکن
کتابی را میخواهم
ناخوانا
که من باشم و من و من و
فقط من بدون هیچ رهگذری
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی